تبليغاتX
کویر
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش...
می دونی من گمم...آره گمم تو همه چیز...من اصلا ثبات اخلاقی ندارم مدتها...یه چیز گنده ی نکبتی که چسبیده به دلم-.و نمی دونم چیه-بد جور این روزا آزارم می ده...می دونی یه حسیه که انگار من توی یه کره ی شیشه ای وایسادم . هی دارم دور می شم از آدما و متاسفانه هیچ غلطی نمی تونم بکنم...هر آدمی...عقیده هام داره دچار تناقض می شن با آدما...همه چیز داره کوچیک می شه...یه دیدن کوچیک آدما ختم می شه به یه لبخند،تمام احوال پرسی هام ختم می شن به یه اس ام اس کوچیک...که بعضا حتی همونم نیست...مثلا از حال نگین حتی خبر هم ندارم...فقط حدس می زنم و می خونم این ور اون ور و فکر می کنم و تهش پیش خودم نتیجه می گیرم که حال هر کدومشون چه جوریه...چی کار میکنن و می تونن خوشحال باشن یا نه...دوباره فکر می کنم به این که حالشون چه قدر خوب یا بده که آیا من می تونم کاری بکنم یا نه...بعد تهش می رسم به این چیز گه که نه!!هنوز وقتش نشده...شاید هیچ کس هیچی نخواد...اه...دارم رسما "یاوه" می گم...نمی دونم چه جوری باید بگم که...من این روزا با یه آهنگ،با یه متن،با یه بوی خاص عطر،با یه حرف،یا یه متن یا کتاب،حالم 180 درجه عوض می شه...حریم من اون قدر خصوصی شده و اون قدر اون کره ی شیشه ای دورم ضخیم شده که نه صدای کسی بهم برسه،نه صدای من به کسی...نه عقاید آدما رسوخ کنه توی وجودم،نه...هیچ کسی نیست که بتونه حال من و همون جور قبلی کنه...."هیچ" آدمی دیگه نیست واسم...که خاص باشه....دلم روزای پارسالو می خواد...

پ.ن1:(خیلی خصوصی):نمی دونم می دونید که وقتی اون یه برگه کاغذ و بین همه ی کثافتی که اتاقم دچارشه و بین همه ی ورقای درب و داغون که نمی خوام حتی ریختشونو ببینم،روی میزم دیدم،چه حسی داشتم...فقط...من سر تعظیم به سپاس همه ی روزهای قشنگی که منو دچارش کردی،فرود میارم...ممنوم...

پ.ن2:هما...شاید همین آهنگاست که دچار تمایز میکنه....

پ.ن3:سمیه...من از ته قلبم این جا عذر می خوام...ناشکری کار خوبی نیست(جدی می گم)...خاطرات میان و میرن...امیدوارم که زود زود خوشحال شی...

بعدا نوشت:گیسو جانم...نمی دونم می خونی این جارو یا نه...نمی دونم جواب حرفای اون روزم و دادی یا نه...ولی من هیچ جوری نمی تونستم دوباره جوابتو بدم....منو ببخش و امیدوارم که خوب باشی عزیز...

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 23:56  توسط فاطمه | 
دنیایی داریم من و زهرا با هم...داره بزرگ می شه این بچه کوچولو...شبای امتحانش میاد می گه که فاطمه میای تو اتاقم،پیشم...؟؟وقتی میرم،میاد خودشو جا می ده تو بغلمو می گه:فاطمه...؟؟من خوب خوندم...؟؟بیست می شم؟وقتی به چشاش نگاه می کنم،می بینم که پر اشکن این چشمای قشنگ،آی دلم براش می سوزه که حد نداره...یه جورایی یاد خودم می افتم...اون وقت محکم تر می گیرمش توی بغلم و از این دلداری های بیخود بهش می دم که آره می شی و حالا اگه نشی مگه چی میشه و از این حرفا...فرداشم که از امتحان بر می گرده می دونه که من جلوی در دستامو باز کردم و منتظرشم... خوشم نمیاد اصلا از این کاراها،ولی این کارو می کنم چون که می دونم روزایی که کسی خونه نیست(یا شایدم هست!)تنها می تونه این جا اون دو تا قطره اشک و یواشکی یه جوری بریزه که لای لباس من گم شه و کسی نفهمه...گاها توی این لحظاته که خوشحالم از این که خواهر بزرگتره زهرام...

پ.ن:گمم تو خودم...!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 14:51  توسط فاطمه | 
می دونی،کاش می شد که وجود آدما،حضورشونو،عطرشونو،یه جوری مثل صدا ریکورد کرد یا چه می دونم مثلا تو یه شیشه کرد و درشو محکم بست تا هر وقت که دلتنگ وجود آدما میشی،در اون شیشه رو باز کنی،یه کم از اون وجود بر داری و کلی حالت خوب شه...کاش می شد این کارو کرد تا وقتی آدما از پیشمون میرن،اینقدر حسرت حرفای نزده و سوالای نپرسیده ی قبل از مرگشونو نخوریم...ار وقتی همسایه بغلیمون مرده،یه نوع دپ جدید زدم که ای کاش وجو آدما قابل ریکورد کردن بود...داشتم فکر می کردم که من دارم ثانیه به ثانیه به از دست دادن آدما نزدیک می شم...بدون این که آمادگی شو داشته باشم...اون قدر حرفا و سوالا دارم از آدما که می ترسم الان نکنه یه وقت دیر بشه...بچه که بودم،همیشه وقتی خبر مرگ آدما و زلزله و از این خبرا بود،دعا می کردم یا زودتر از همه بمیرم،یا همه با هم با هم بمیریم،یا همه با هم زنده بمونیم،الانم می ترسم از این که با مرگ آدما روبه رو شم،همین دعاهارو دارم...
+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 13:36  توسط فاطمه | 
می دونی که لازم دارم به...؟!!یعنی اصلا نمی فهمی!!ذره ای نمی فهمی...هیچ کدوم از آدما نمی فهمن...نمی فهمن که من جدبدا با کوچکترین صداشون،کلامشون،حرکاتشون،حرفاشون،"داغون" می شم....نمی فهمن با یه نگاهشون خرد می شم...نمی فهمن که دلم بیش از اندازه لوس شده...نکبت با یه جواب ندادن به موقع به حرفام،می شکنه...نمی فهمن وقتی دارم حرف می زنم و نگام نمی کنن،عصبی می شم،نمی فهمن که حتی وقتی دارن ازم تعریفم می کنن،خل می شم.نمی فهمن...به خدا نمی فهمن...نمی فهمن حتی وقتی دارم به درصدها نگاه می کنم رو برد آموزشگاه به ظاهر،و زل می زنم تو چشای خودم که نمی دونم چرا جدید توهم زدم که یه رنگ دیگه شدن،ذوب مشم،دیوونه میشم...تقصیر هیچ کسم نیست که من این قدر یه آدم چندش شدم،تقصیر هیچ آدمی نیست...شاید اگه پارسال همین موقع بود،سر اون چیزایی هم که باید ناراحت می شدم،ناراحتم نمی شدم حتی...ولی امسال...آخه چه کوفتی داره...؟؟شاید دلیلش دلتنگیه،دوریه....دوری از همه ی آدمایی که پارسال بودن و امسال نیستن..شاید حتی به ظاهر کاریم هم نداشتنا،ولی حضورشون،وجودشون،همه ی حرفاشون حتی اگه با من نبود،بهم یه چیزی میدادن که اون "چیز" امسالم هست،ولی از یه نوع دیگه اش....به هر حال،هر دوستی می دونه که من بد جور لوس و چندش آورم تو این مسائل...شاید نیاز دارم به یه چیز نو...جدید،که ای کاش می دونستم چیه....شاید نیاز دارم به....

پ.ن:معلومه که "دیگه" با تو نیستم!!چرا به خودت می گیری...؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:18  توسط فاطمه | 
نظرم عوض شد...یعنی نشد!!ولی اون موقع خیلی عصبی بودم.به نظرم هنوزم مثل قبل دلیلی نداره که کسی بدونه...برا همین پاکش کردم...فقط هنوز یه مشکل دارم:به قول اخباری،یه آدم تا چه حد می تونه "cheap" باشه...؟؟هان...؟؟چرا هنوز این قدر من....؟

بعدا نوشت:به قول نگین،"من از دوست داشتنی هایم نمی گذرم..."

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 23:11  توسط فاطمه | 
به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 16:4  توسط فاطمه | 
گند بزنن به بلاگفا که وقتی ثبت موقت می کنی اجراش نمی کنه و منو البته کلی شرمنده....

گیسو عذر می خوام...فکر کردم که دیشب حذف شده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 8:30  توسط فاطمه | 
سلام پادینا!چطوری؟؟چرا امروز غایب بودی دختر؟بابا نبودی ببینی چی پشت سرت می گفتن!!این سارا که می دونی حرف زیاد می زنه!یه چیزای مزخرفی می گفت که...!نگم بهتره!!ولی نه!بذار بگم.می گفت...هه!!آخه خنده ام می گیره!!از سارا بعیده!می گم ولی نخندیا!!می گفت تو پنج شنبه خودتو از هفت طبقه انداختی پایین!می گفت تو مردی!!ههه!!فکر کن!!تو!!اصلا اون قدر احمقه که فکر نکرده بود تو قراره بیای هما برات قصه تعریف کنه...اون نمی دونه که تو...بابا نمی دونه تو باید بیای ریکورد صدای همارو ازش بگیری!!بابا!!اه!!همایون فر داشت می گفت برات یه مراسم بگیریم!!اینا هیچ کدوم هیچی نمی دونن!!پادینا...فردا پا میشی میایا!!میای جواب حرفای این سارا رو می دی...پادینا...اگه نخواستی بیای.... فقط...بگو چه جوری باور کنم...همین...نمی تونم باور کنم که دختری با اون چشمای کشیده و اون چتریا،دیگه قرار نیست زل بزنه به دهن هما و بگه:تو فقط حرف بزن....
+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 17:27  توسط فاطمه | 
"....هر کس به طریقی دل ما می شکند."
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 12:4  توسط فاطمه | 
این نگرانی و تاب ندارم!!

وای...کاش فقط یه نفر تو این وضعم بود که بفهمه دارم از نگرانی دق می کنم.کاش یکی بود که می شد بهش بگی...بهم برگرده بگه بابا فاطمه!آروم باش...یه عمل قلب ساده اس...خیلی ساده...آروم باش...بعد از ظهر که با مامانی حرف زدم از صداش فهمیدم که یکی سوتی داده...فهمیده بالاخره که باید عمل شه...وای...دارم بال بال می زنم که تو رو خدا یکی منو برداره ببره قبل عمل ببینمش...من "باید" ببینمش....من به کی بگم که نگرانم ؟؟ هااااااااان؟خدایا...تنهاش نذار...وقتی به قول مامان،آدم از دو نفری که عمل قلب کردن پرستاری کنه،بیش تر می ترسه از اون بلایی که می خوان سرش بیارن...خدایا مواظبش باش...می دونم وقتی ناراحت باشه مامانی،اتفاقایی خوبی نمی تونه بیفته...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 18:34  توسط فاطمه |