تبليغاتX
کویر
آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود/سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
اه!!واااااااااای که خدا...دارم دیوونه می شم."دیوووونه".خدایا.....وای.این هوای ابری بی بارون...این آهنگا...این حرفا با بچه ها...اه!همه و همه رو گند بزنن...اصلن انگار یه وزنه ی ده هزار کیلویی گذاشتن روی قفسه ی سینمو و...وای.اون قدر حرفام موندن توی گلوم که دارم به معنی واقعی "می ترکم"فقط به یه چیزی امیدوارم...به اون قول وقرارایی که با خدای خودم گذاشتم...نگرانم...امروز فهمیدم که من چقدر بدم.نه!یعنی چقدر می خوام بد باشم...خدایا...من دلم یه جای پر درخت می خواد.آهنگ می خواد.یه لیوان چایی می خواد(از اونایی که سارا می ریزه).هوای ابری می خواد.سرد.و یه خروار "تنهایی".اگه حافظمم پیشم باشه...نه..دوباره دیوونه می شم و می زنه به کله مو هی ...ولش کن...اصلش همون تنهاییشه...

یه بلوز بافتنی میخوام...نمی دونم چرا...دلم یه بلوز مامان بزرگ باف می خواد(من هیچ وقت هیچ کدوم از مامان بزرگام چیزی برام نبافتن،ولی من دلم می خواد)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:4  توسط فاطمه | 
روزام،روزای قشنگین!در واقع روزا،روزای خوبین.این هوای سرد که صبحا وقتی میرم بیرون از آستین مانتوم میاد تو و تمام وجودم و خنک می کنه و من یه کم خودمو جمع می کنم که وای!!چه هوای خوبی!!با این که مقادیر زیادی اصرار رومه که یه چیزی بپوشم تا این سال کنکوری نمیرم،من خوشم میاد که همین جوری برم بیرون و یخ و کنم و...وای!!این آفتاب ساعت ده...این خیبابونای خلوت تهران تو اون ساعت...وای!!دلم برای خیلی چیزا تنگ شده...ولی خوشحالم...راضیم...و البته...سپاسگزار...ممنونم...

پ.ن"من آدم بی منطقیم...نه!!منطق خاص خودمو دارم...نه!!اصلا منطق حالیم نیست!!!بر من ببخش!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:31  توسط فاطمه | 
فقط یه حس دارم نسبت به خودم:shet!گم شو...بدم میاد...

پ.ن:گوشیم،گم شده...!!اه!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 13:36  توسط فاطمه | 
فاطمه کجایی؟!!خوبی؟؟خودتی هنوز؟!!!

می دونی،اصلا روزا،روزای عجیبین...همه چیزم هنوز مثل قبله گویا...هنوز همونم واسه همه.هنوز هر دو شنبه سه شنبه از ذوق دیدن دوستام می رم مدرسه،با همشون سر مسخره ترین چیزا می خندم(با این تفاوت که هر دو دقیقه یه بار به هم می گیم کنکور قبول نمی شیا!!)،بر می گردم.درس می خونم.ولی...نیستم خودم...یه حس کوچولو اون ته تهای دلم هست که من نمی دونم چیه...همونه که باعث حال یه مدتمه...اصلا یه جورایی شبیه یه هول که تو جون آدم میفته.همش نگرانم که نمی دونم از چیه...یه مشکلی هم که بعضا دارم با خودم.،اینه که نمی فهمم یه آدم چه جوری باید "توبه" کنه؟؟نه حالا توبه از گناه از خدا صرفا،توبه به معنای واقعی از خودش؟!از خانوادش؟!هر آدمی گاهی یه اشتباه می کنه،یه راهی و اشتباه می ره،نه حالا الان بری فکر کنی که من چه کار وحشتناکی کردم که دارم میمیرم این جوریا!نه!من با خودم مشکل دارم چون اون جوری که می خواستم نبودم.از همه جهت.چون....نمی دونم.راضی نیستم از خودم.به خاطر یه سری از اتفاقات.یه سری کم کاریا...مدت هاس که کارایی و که دوست نداشتمو نمی کنم...خیلی وقته...مدت هاس که شاید بشه گفت "توبه" کردم...آره!ولی...راضی نیستم هنوز...مثل اون داستانه،هنوز جای اون میخ هایی که درشون آوردم و می بینم و هستن...متاسفانه....می خوام که درست شن به همون حالتی که بودن.به اون حالتی که اون اول اول بودن...اتفاقایی که داره یه مدت میفته با اون خدایی که اومده از بالای سرم، کنارم،اتفاقای خوبیه...!!من چی دارم می شم؟!!!!

پ.ن1:مسخره است که برگردم به دوران ابی گوش کردن!ولی خب،برگشتم دیگه!!!

پ.ن2:هما!برو تو کار مصراع بعدی!!!کنار کتاب "دین و زندگی پیش دانشگاهی!!":دی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 16:8  توسط فاطمه | 

هما دروغ گفتی بهم دیگه؟نه؟من یعنی باور کنم این خبر تابناک و که"استاد پرویز مشکاتیان در گذشت"؟؟نه!شوخیه!یعنی اصلا می دونی،مسخره است.یعنی باور کنم به قول تو که "دیگه نه کنسرتی نه آلبومی"؟!!!هما!نگرانم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 20:14  توسط فاطمه | 
فاطمه....چشاتو ببند و...دیگه باز نکن.باشه دختر؟!مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:54  توسط فاطمه | 
خیلی دلم می خواد که به آدما حالی کنم که "مذهب" آدم یه چیزه کاملا شخصیه.کاملا خصوصیه.به خود آدم ربط داره.به تو چه که ازم می پرسی:فاطمه!روزه ای؟!!حالا هستم یا نیستم.به تو چه.چه فرقی به حاله تو می کنه؟؟یا این که ازت می پرسه نماز می خونی؟؟من می خوام بدونم تویی که نمازاتو همه رو سر وقت می خونی،تویی که "والضالین"حمد تو با شدت تمام می کشی،تویی که که سر هر سلامت صدای سین سلامات تا چند تا اتاق اون طرف ترم میره،تو که یه تار موتم که چه عرض کنم،گردی صورتتم به زور معلومه،یه مومن واقعی هستی؟؟حالا که تمام این کارارو می کنی،به نظر خودت اجازه داری تهمت بزنی؟دروغ بگی؟دل آدمارو بشکونی؟یه کاری کنی همه نخوان ببیننت؟؟به نظر خود تو درسته؟نمی دونم...دلم می خواد حالیه همه ی آدما کنم که مذهب آدم مخصوص به خودشه...حتی می خوام حالی کنم که خدای من الزاما اون خدایی که تو می گی نیست.خدای من هر چه قدر که از نظر تو کوچیک باشه،درست نباشه،از نظر خودم "خداست" و از ته ته قلبم بهش اعتقاد دارم...و به "همه" ی حرفاش،سعی می کنم که گوش کنم...نه مثل...

پ.ن:در مورد روزه،دوستای نزدیکم،به طور قطع می دونین که منظورم شما نیستین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:13  توسط فاطمه | 
اصلا گویا خاصیتش همینه.باید همین جور بشه.اصلا این یه اصله.بری تا بالاااااااااااا و بعد یهوووووووووووو...بیفتی پایین.هیچکی هم اون پایین نباشه.نه برای این که دستتو بگیره ها.نه صرفا فقط برای این که سرشو برگردونه و بگه:هه!!بدبخت!تو هم که خوردی زمین!نمی خوای آدم شین؟؟بیچاره.همین!!تنهایی...تنهای تنها.دو رو برت پر آدمه ها.سر کلاس،تو خونه،همه جا....تنها جایی که تنها نیستم،وقتیه که خود خودم سحرا تنهای تنها می شینم جلوی پنجره ام و زل می زنم تو یه همون ماهی که کلی خاطره دارم باهاش...همون ماهی که هست همیشه تا بشنوه...همون ماهی که،می خواد بشنوه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:28  توسط فاطمه | 
پارسال برا تولدت یه پست گذاشته بودم.ولی الان به شدت کار دارم.در ضمن می دونم که دیر شده.فقط برات امسال یه هشدار دارم و شاید هم یه...تذکر:خیلی داری زود بزرگ می شی زهرا.خیلی.لطفا پاتو از رو گاز بردار.معنی نداره.هنوز درکی از ده سالگیت ندارم که واسه من یازده ساله شدی.ایست نما!دومی هشداره!ببین،داری بزرگ می شی،درست.شش هفت سال دیگه همسن الان من می شی،درست.ولی از الان گفته باشم،حق نداری هم سن من شدی قدت از من بزنه بالاها!!:دی!!

اون قدر دوست دارم که خودت نمی دونی خواهر دیوانه ی من!!تولدت....!!!م ب ا ر ک!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 15:26  توسط فاطمه | 
(مغازه ی اول):

-آقا ببخشید رندان مست استاد و دارید؟؟

-نه خانم.تموم کردیم.تا ساعت یک میاد.

مغازه ی دوم تا چهارم همین وضعه.هر چهار تا تموم کردن.من و هما با خوشحالی همو نگاه می کنیم کلی ذوق می کنیم...وای!مرسی استاد و البته مرسی آدما که این قدر خوبین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:44  توسط فاطمه |